تبليغاتX
๑۩۞۩๑ به نگاه مشتاق من خوش آمدی ๑۩۞۩๑

๑۩۞۩๑ به نگاه مشتاق من خوش آمدی ๑۩۞۩๑

کاش همه چیز را میشد نوشت

آهو خيلي خوشگل بود . يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟

 

 

آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.

پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.

 

 شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.

حاکم پرسيد : علت طلاق؟

آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.

 

 

حاکم پرسيد:ديگه چي؟

آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.

 

 

حاکم پرسيد:ديگه چي؟

آهو گفت: آبروم پيش همه رفته , همه ميگن شوهرم حماله.

 

 

حاکم پرسيد:ديگه چي؟

آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عين طويله است.

 

 

حاکم پرسيد:ديگه چي؟

آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.

 

 

حاکم پرسيد:ديگه چي؟

آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.

 

 

حاکم پرسيد:ديگه چي؟

آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني , تو مثل مانکن ها مي موني.

 

 

حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟

الاغ گفت: آره.

 

 

حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟

الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.

حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.

 

 


می دونی چرا تشک رو قبل از دوختن با چوب می زنن ؟چون بعدا هرچي ديد  صداش در نیاد !

نامه بوش به احمدي نژاد .... قدو بالاي تو رعنارو بنازم.چشماي خوشگل و شهلاتو بنازم.تو كه خوب نامه ميدي.بوي عمامه ميدي چرا نميرقصي؟ واي چرا نمي رقصی

+_()*&&^%$$$##@%*):»ـآّ ؟>ءإژَُِۀـ««{}_(*^%$#@@!@ ؟{}[]ـ)(*&^%$@#$%^*) اين کتيبه آخري هست که از تخت جمشيد کشف شده است و متعلق به داريوش اول ميباشد . ترجمه : انرژي هسته اي حق مسلم ماست.

 

يه روز مدير مهدكودك به يكي از بچه ها ميگه:تو مامان داري؟ميگه نه ! ميگه بابا داري؟ ميگه نه! مرده ميگه پس چي داري؟ ميگه جيش دارم؟!

 

رئيس تیمارستان :اسمت چیه؟ دیوانه:حسن، رئيس تیمارستان:اسم بابات چیه ؟ دیوانه:حسن ، این که نمی شه هم اسم تو حسن باشه هم اسمه بابات؟ ديوانه :تو خونه ما همه اسمشون حسنه جز برادرم حسین که اسمش اصغره

رشتيه با زنش دعواش ميشه و بدبخت خانم رو يك كتك مفصل ميزنه. فردا از شهرباني ميان، به جرم خسارت به اموال عمومي ميندازنش زندان!!

 

ميگن هرکجا شنيدي گفتن ياحسين سريع برو بخاطر اينکه اونجا دارن غذا مي دن وهرجاشنيدي ياعلي گفتند اونجا نرو بخاطر اينکه اونجا دارن ماشين حل مي دن

 

يه آقايي براي تسليت گفتن، مي خواست بره خونه کسي که به تازگي زنشو از دست داده بوده ولي اشتباهي مي ره خونه آقايي که دوچرخه شو گم کرده بود، بهش تسليت مي گه ولي طرف با کمال خونسردي مي گه: نه آقا راحت شدم از دستش، جلوش تاب داشت، تهش باد مي داد و تازه هرکي مي رسيد، مي پريد روش.

 

روزگار غريبي بود، جنگلي بود که درخت نداشت، شکارچي بود که تفنگ نداشت، تفنگش فشنگ نداشت، با تفنگي که فشنگ نداشت، مي زنه به آهويي که سرنداشت و ميندازدش تو کيسه اي که ته نداشت. اگر چه اين شعر سر و ته نداشت ولي ارزش سر کار گذاشتنو داشت.

 

ترکه در صندوق کمک به فلسطيني ها يه قلوه سنگ مي اندازه!

 

ِِِِِِیک روزی یک فارسه به ترکه میگه درسته ترکها به خر میگن داداش ترکه میگه اره داداش.

 

 

دوتا كرم تو بدن يه ادم زندگي ميكردن يه روز يكيشون شيك ميكنه دوستش ازش ميپرسه چرا؟ بهش ميگه اخه با گوز بعدي پرواز دارم

 

يه تركه با خدا قهر مي كنه وقتي ميخواد بره بيرون ميكه به اميد بعضي ها !

 

يه روز يه تركه ميره حج بر كه ميگرده ازش مي پرسن چه خبر بود ميگه طبق معمول خدا نيامده بود ملت تو حيات ولو بودن!!!

 

دکتره به ترکه می گه آمپولو بزنم راست یا چپ می گه آقا کون مارو سیاسی نکن بزن وسط

 

يه روز حيوونا داشتند از ايران فرار مي كردند . لب مرز كه ميشه از يك يكيشون ميپرسند برا چي دارين فرار ميكنين. خروس ميگه: والا ما نميدونيم كي بايد بخونيم هر چند وقت يكبار ساعتا را عقب و جلو ميكنن. گوسفنده ميگه :اينا هر وقت كه شده مارو ميكشن عزا بشه ما رو ميكشن،جشن باشه ،عروسي باسه ما ره ميكشن.خره ميگه: مانيميدونيم ما خريم،تركا خرن،لرا خرن

 

رشتي يه دم مرگش از زنش مي پرسه : راستشو بگو تا حالا چند دفعه بمن خيانت کردي؟ زنش گفت : خدا وکيلي سه بار! رشتي يه گفت: کي هابوده؟ زنش گفت : يادته يه دفعه مربي ات تو را بازي نميداد؟ بعد بازي ات داد؟.... رشتي يه گفت: دفعه دوم کجا بود ؟ زنش گفت : يادته هم تيمي هاي تو، توپ را بهت پاس نميدادن؟بعد مرتب بهت پاس مي دادن ؟ خب من مجبور شدم اونا را راضي کنم ديگه...رشتي يه گفت : خب دفعه سوم کي بود؟ زنش گفت : يادته که وقتي توي استاديوم بازي مي کردي هيچکي تشويقت نميکرد؟بعد همه تشويقت کردن؟ خب ديگه مجبور شدم صدهزار نفرشونو راضي کنم ديگه!

 

وقتي همه مسافراي هواپيما مشغول صرف غذا بودند، خلبان به کمک خلبان مي گه : اول برم يه شاشي بزنم و بعد برم ترتيب مهماندار را بدم ...اما خلبان حواسش نبوده که بلندگو روشنه و همه دارن صداي اونو مي شنون .مهماندار با عجله بطرف کابين خلبان ميره تا جريانو بهشون بگه اما پاش گير مي کنه و به زمين مي خوره. يک پيرزن به مهماندار مي گه: ننه جون خلبان گفت که اول ميره شاش کنه ، پس خيلي عجله نکن!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/04/28ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط مسافر عشق  | 

من و بغض یه غروب غم زده


تو و جاده و یه عمری فاصله

 
من دلم گرفته تو این لحظه ها

 
که نه تو هستی نه بارون میباره

 
چقدر به خاطرت گریه کنم


غروبا بدون تو تنها باشم

 
چقدر تو جاده ی فاصله ها

 
دنبالت بیام و پیدات نکنم

 
یادته روزایی که با هم بودیم


زیر بارون عشق و فریاد می زدیم

 
لحظه هامون پر بود از خاطره ها

 
حالا حتی خبر از هم نداریم


من دیگه طاقت دوری ندارم

 
آخه تا کی بدون تو بمونم

 
تو که بی وفا نبودی پس چرا

 
دنبالم نیومدی نمی دونم


شایدم رفتی و با یه کی دیگه

 
اونی که برات همش از عشق می گه

 
بی خیال من شدی اما بدون

 
یه روزی اونم قلبت و پس میده

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/25ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط مسافر عشق  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/25ساعت 9:46 بعد از ظهر  توسط مسافر عشق  | 

سلام دوستان خوبم

امیدوارم که حالتون خوب باشه و همیشه شاد و سرحال باشید !

ایندفعه این پستم یه خاطره کوتاه که چند روز پیش اتفاق افتاد و من از سبزوار هستم .!

چند روز پیش تو خیابون بیهق با دوستم مجید راه می رفتیم .

جلوی ما یک دختر بچه پنج شش ساله بود و کمی دور از مادر و خواهرش راه میرفت .

بعد از جلوی ما هم دو تا لات بی سرپا ! می مودند و وقتی از جلوی دختر کوچیک رد شدند

یکیشون یه دفعه خم شد بچه هرو گرفت شروع کرد به لب گرفتن از بچه معصوم !

آقا ملت نگاه می کردن و میخندیدند !

مادره و خواهره هم همینجوری به تجاوز شدن ! دخترشون نگاه می کردن !

وقتی یارو ول کرد دست به ک..دختر یه دست زد و رفت !!!

بعد بچه بهش گفت کثافت و دهنشو پاک کرد و پرید بغل مامانش و تا آخر که ما دنبالشون بودیم

از مادرش جدا نشد که نشد !

آهای دخترا مواظب باشید !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/04/15ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط مسافر عشق  | 

فکر ميکنيد تصوير زير مربوط به چه چيزي است ...... درست حدس زديد آرم شرکت نوشابه سازي کوکاکولا ، آرم به ثبت رسيده و رسمي اين شرکت آمريکائي ، اما .....


شايد صدها بار اين آرم را در فروشگاهها ديده باشيد و صدها بار از اين نوشابه خورده باشيد اما چيزي که به فکر هيچ کس نميرسد اين است که اين آرم يک اهانت به پيامبر اسلام و شهر مکه که قبله همه مسلمانان است را به دنبال خود دارد بدون اينکه افراد معمولي به آن دقت کنند ، درست شنيديد يک اشتباه کاملا عمدي در طراحي اين آرم

شما کافيست يک برچسب نوشابه کوکاکولا را از روي بدنه بطري جدا کرده و به پشت آن با دقت نگاه کنيد ، فکر ميکنيد چه چيزي را خواهيد ديد ، من که از تعجب چشمانم گرد شد ....... بله درست است آرم کوکاکولا از پشت به اينصورت خوانده ميشود ( لا محمد - لا مکه ) يعني نه محمد و نه مکه

با يک خط بسيار زيبا و در عين حال حرفه اي از يک طرف ( لامحمد - لامکه ) به زبان عربي ديده ميشود و از طرف روي آن کلمه کوکاکولا به زبان انگليسي و به همان شکل و شمايل صحيح آن را خواهيد ديد ، که نشان از حرفه اي بودن طراح اين آرم و يک قصد عمدي که در آن پنهان است را دارد


من خيلي سعي کردم که خودم را قانع کنم که اين يک تصادف است و عمدي نبوده اما هر چه که اين آرم را زير و رو کردم ديدم نه تصادفي در کار نيست ، نظر شما چيست آيا کوکاکولا يا طراح آرم آن واقعا قصد چنين کاري را داشته و شرکت کوکاکولا چه توجيهي براي اين کار دارد . ضمنا کوکاکولا در ايران داراي نمايندگي است و نوشابه هاي آن را هر روز من و شما ميخريم !

راستي آيا ميدانيد هر بشکه کوکاکولا ( يا در واقع هر بشکه آب شکر ) را به قيمتي حدود 250 تا 300 دلار از آمريکا ميخريم و بجاي آن نفت را در اوج قيمت بشکه 65 دلار به آمريکا هديه ميدهيم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/04/13ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط مسافر عشق  | 

بچه ها شوخي شوخي به گنجشکها سنگ مي زنند و گنجشکها جدي جدي مي ميرند.

 آدمها شوخي شوخي زخم مي زنند  و قلبها جدي جدي مي شکنند.

آدمها شوخي شوخي لبخند مي زنند و دلها جدي جدي عاشق مي شوند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/04/09ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط مسافر عشق  | 

پيام رئيس جمهور به بازيکنان تيم ملي فوتبال :

عزیزان

ورزشکاران

به ايران باز گرديد c130 حالا كه به مرحله دوم راه پيدا نكرديد بايد با

**************

درسته که ايران به مکزيک و پرتغال باخت و همه شاکي هستيم ، ولي اين دليل نميشه که يادمون بره " انرژي هسته اي حق مسلم ماست

**************

پيام بازرگاني:

شركت پوشك پنبه ريز شما را

به ديدن ادامه ي ريدن تيم ملي

در بازي با آنگولا دعوت ميكند

**************

علي دايي بعداز بازي پرتقال توي رختكن گفت:

همش تقصيل اين ميلزا پول خالكسه بود

**************

سري جديد کارتون تام و جري با نام فيگو و کعبي وارد بازار شد

**************

آدرس خونه ي ننه ي كعبي رو نداري ؟؟؟؟

.

.

.

.

.

فيگو مي خواد

**************

فدراسيون آلمان اعلام كرد :

زمين هاي بازي ايران - مكزيك

و ايران - پرتغال تا 3 سال نياز

به كود ندارند

چون ايران 90 دقيقه در ان ريده است

***************

فحشهاي شما جهت ارسال به ملي پوشان. ملي گوزان جديدپذيرفته مي شود.

***************

صد دانه يافوت دسته به دسته بدون نظم و ترتيب تو ؟س ننه ميرزا پور نشسته

***************

از پرتقال باختيم !!‌ دلم گرفت ..... من وفتي دلم مي گيره ميرم به ده ..... تو هم اگه دلت گرفت بيا بده

***************

یه معما :

دراز هستش . به خيلي ها اويزونه . خيلي توف مي كنه؟؟؟

جواب : علي دايي

***************

نتيجه گروه D در دور اول

1. مكزبك

2. پرتقال

3. انگولا

4.مونگول ها

***************

خداحافظ جام جهانی

سلام ننه ي ميرزا پور

سلام زن دايي

سلام ننه ي برانكو

سلام زن چلنگر

***************

فدراسيون كنگ فو اعلام كرد : در مراسم بزرگداشت بروسلي از حسين كعبي تغدير خواهد شد

***************

بنا به درخواست هموطنان عزيز . پرواز ملي پوشان در فرودگاه قزوين به زمين می آیند

********************

قرار شد كه افراد نيكوكار سند بذارن و هر طور كه شده علي دايي رو از تيم ملي در بيارن كسي ديگه نمي خواد در اين امر خير شريك باشه ؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/04/07ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط مسافر عشق  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/04/07ساعت 10:24 بعد از ظهر  توسط مسافر عشق  | 

سلام دوستان خوبم

امیدوارم حالتون خوب باشه !

راستش این چند روز چیزی به ذهنم نرسید که بذارم برای همین هم تصمیم گرفتم آهنگ برای

دانلود بذارم .

آلبوم برنده با صدای سعید محمدی    امیدوارم خوشتون بیاد  

برنده

آرزو

دیار

نگو خداحافظ

بازنده

باد و بید

باغ ستاره

خواب موندی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/04/06ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط مسافر عشق  | 

شنبه:همون لحظه که وارد دانشکده شدم متوجه نگاه سنگينش شدم. هرکجا مي رفتم اونو مي ديدم. يکبار که از جلوي هم دراومديم نزديک بود به هم بخوريم صداشو نازک کردو گفت: ببخشيد

من که ميدونم منظورش چي بود. تازه ساعت 5/9 هم که داشتم بورد رو ميخوندم اومد پشت سرم شروع به خوندن بورد کرد.آره دقيقا مي دونم منظورش چيه. اون ميخواد زن من بشه

بچه ها ميگفتن اسمش مريمه. از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم باهاش ازدواج کنم

يکشنبه:امروز ساعت 9 به دانشکده رفتم. موقع رفتن تو سرويس يه خانومي پشت سرم نشسته بود و با رفيقش مي گفتن ومي خنديدن. تازه به من گفت ببخشيد آقا ميشه شيشه پنجرتونو ببندين. من که ميدونم منظورش چي بود. اسمش رو ميدونستم اسمش نرگسه

مثل روز معلوم بود که با اين خنده هاش ميخواد دل منو نرم کنه که بگيرمش. راستيتش منم از اون بدم نمياد. از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم با نرگس هم ازدواج کنم

دوشنبه:امروز به محض اينکه وارد دانشکده شدم سر کلاس رفتم. بعد از کلاس مينا يکي از همکلاسيهام جزوه منو ازم خواست.من که ميدونم منظورش چي بود.حتما مينا هم علاقه داره با من ازدواج کنه. راستيتش منم ازش بدم نمي آد. از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم با مينا هم ازدواج کنم

سه شنبه:امروز اصلا روز خوبي نبود. نه از مريم خبري بود نه از نرگس نه از مينا. فقط يکي ازم پرسيد آقا ببخشيد امور دانشجويي کجاست؟ من که ميدونستم منظورش چي بود. ولي تصميم نگرفتم باهاش ازدواج کنم چون کيفش آبي بود احتمالا استقلاليه

وقتي جريان رو به دوستم گفتم به من گفت: اي بابا ! بدبخت منظوري نداشته. ولي من ميدونم رفيقم به ارتباط بالاي من با دخترا حسوديش ميشه حالا به کوري چشم دوستم هم که شده هجور شده با اين يکي هم ازدواج ميکنم

چهارشنبه:امروز وقتي داشتم وارد سلف مي شدم يک مرتبه متوجه شدم که از دانشگاه آزاد ساوره به دانشگاه ما اردو اومدند. يکي از دختراي اردو از من پرسيد ببخشسد آقا! دانشکده پرستاري کجاست؟ من که مي دونستم منظورش چيه. اما تو کار درستي خودم موندم که چطوراين دختر ساوجي هم منو شناخته و به من علاقه پيدا کرده. حيف اسمش رو نفهميدم. راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم هرطور شده پيداش کنم و باهاش ازدواج کنم. طفلکي گناه داره از عشق من پير ميشه

پنج شنبه:يکي از دوستاي هم دانشکده ايم به نام احمد منو به تريا دعوت کرد. من که ميدونستم منظورش از اين نوشابه خريدن چيه. ميخوا د که من بي خيال مينا بشم. راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون عمرا قبول کنم

جمعه:امروز صبح در خواب شيريني بودم که داشتم خواب عروسي بزرگ خودم رو مي ديدم. اجب شکوه و عظمتي بود داشتم انگشتم رو توي کاسه عسل فرو ميکردم که... مادرم يکهو از خواب بيدارم کرد و گفت که برم چند تا نون بگيرم. وقتي تو صف نانوايي بودم دختر خانومي ازمن پرسيد ببخشيد آقا صف پنج تايي ها کدومه؟

من که ميدونم منظورش چي بود اما عمرا اگه باهاش ازدواج کنم

راستش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون من از دختري که به نانوايي بياد زياد خوشم نمي آد

شنبه:امروز صبح زود از خواب بيدار شدم صبحانه را خوردم واومدم که راه بيفتم که ننم گفت: نمي خواد بري دانشگاه. امروز نوار مغزت آماده است برو از بيمارستان بگير.!! راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون مردم ميگن من مشکل رواني دارم

وقتي به بيمارستان رسيدم از خانوم مسئول آزمايشگاه جواب نوار مغزم رو خواستم. به من گفت آقا لطفا چند دقيقه صبر کنيد. من که ميدونستم منظورش چي بود !!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/04/02ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط مسافر عشق  | 

    دکتر علی شریعتی در دوم آذر ماه سال هزار و سیصد و دوازده در روستای کاهک از توابع سبزوار به دنیا آمد . پدرش محمد تقی شریعتی از محققان و نویسندگان دینی معاصر و مادرش زهرا امینی است .
    دوران دبستان را در مزینان گذراند و برای ادامه تحصیل در مقطع دبیرستان وارد دبیرستان فردوسی مشهد شد و در سال 1329 وارد دانشسرای مقدماتی مشهد شد. در سال 1331 دانشسرای مقدماتی را به پایان رساند و اقدام به تاسیس انجمن اسلامی دانش آموزان نمود.

    در سال 1332 به عضویت نهضت مقاومت ملی در آمد و در سال 1333 موفق به اخذ دیپلم کامل ادبی شد و در همان سال اولین کتاب خود را که ترجمه ای از یک کتاب بود به چاپ رساند.
    دکتر علی شریعتی در سال 1334 وارد دانشکده ادبیات مشهد شد و در همان سال اقدام به انتشار یکی از انقلابی ترین کتابهای خود یعنی ابوذر غفاری نمود .
    در سال 1336 به همراه عده ای از اعضای نهضت مقاومت ملی در مشهد دستگیر شد و در سال 1337 از دانشکده ادبیات با رتبه اول فارق التحصیل شد و با یکی از همکلاسیان خود به نام پوران شریعت رضوی ازدواج کرد .
    دکتر علی شریعتی در سال 1338 با بورسیه دولتی برای ادامه تحصیلات عازم فرانسه شد و در آنجا هم دست از مبارزه بر نداشت و به سازمان آزادیبخش الجزایر پیوست و به همین دلیل مدتی را در زندان فرانسه به سر برد و در همانجا بود که با افکار نوین افرادی چون سارتر و فانون و ... آشنا شد .
    در سال 1341 بود که به همکاری با جبهه ملی و نهضت آزادی و نشریه ایران آزاد پرداخت و به همین دلیل پس از پایان تحصیلات و اخذ مدرک دکتری در رشته تاریخ و مراجعت به ایران در مرز دستگیر شد ولی پس از مدتی آزاد شد و به همکاری با اداره فرهنگ پرداخت و پس از آن به عنوان کارشناس بررسی کتب درسی منسوب شد .
    اوج فعالیتهای دکتر در سال 1345 هنگامی که به عنوان استادیار رشته تاریخ دانشکده مشهد برگزیده شد ، شروع شد و در سال 47 بود که به سخنرانیهای آتشین خود در حسینیه ارشاد پرداخت و به همین علت در سال 52 به مدت 18 ماه در زندان انفرادی شهربانی بود. که پس از آن از سخنرانی منع و خانه نشین شد و مجبور به ترک ایران شد که متاسفانه این سفر دیگر بازگشتی نداشت .
    دکتر علی شریعتی در سحرگاه 29 خرداد 1356 در سوت همپتون انگلیس جان به جان آفرین تسلیم می کند و دوستان و آشنایان با افکارش را در غمی بزرگ فرو می برد.
    آرامگاه دكتر علي شريعتي در كشور سوريه شهر دمشق در زينبيه در كنار مقبره آن بانوی گرامی و دخت امام علی علیه السلام حضرت زینب كبري قرار دارد.
    
    
    
    
    
    
    

    
    

    
    

    
    

    
    

    
    

    
    

    آرامگاه دکتر شريعتي در سوريه
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/04/01ساعت 3:32 بعد از ظهر  توسط مسافر عشق  |